تبلیغات 
خوب ببینیم حاج آقاقبل از رفتن به زیارت به نرگس خانوم چی گقته بود.؟ بله گفته بود تا روزی که من بر میگردم تکلیف این قضیه باید روشن بشه و قصه این یارو هم کوتاه بشه چون من باید یه جوابی به خواستگاری حاج فتح الله خان بدم این حاج فتح ال.. از دوستهای قدیمیه حاج آقا وخیلی متمول و متدین هستن وپسر ایشون بتازگی فوق لیسانس تغذیه گرفته اند وبه همت سفارشات پدرشون الان مدیر بخش فنی یه کارخانه ماشین آلات سنگین صنعتی هستن حالا با فوق لیسانس علوم تغذیه چجوری مدیر فنی کارخانه ماشین آلات سنگین شدن
؟ و حاج آقا هم چون اصلا اهل مادیات نیستن وفقط شعارشون کبوتر با کبوتر باز با باز هست قبلا" بدون در نظر گرفتن خواسته نرگس خانوم یک بله نیم بند هم دادند .حاج آقا با ملاطفتی که نتیجه این زیارت پر محتوا روحانی که در قسمت اول توضیح دادم هست پرسیدن؟ خوب بابا جون انشالله که اون قضیه تمام شده و دیگه یواش یواش باید یه زندگی جدیدو شروع کنی من میدونستم تو دختر عاقلی هستی عیبی نداره این جریانها برای خیلیها پیش میاد ولی خدارو شکر گذراست هنوز حاج آقا حرفش تموم نشده بود که یکمرتبه بغض نرگس ترکید و زد زیر گریه که بابا دست از سرم بر دارید من اصلا" نمیخوام ازدواج کنم مگه از من سیر شدین اگه زیادیم خوب بندازینم دور...............حالا گلناز خانوم که توی آشپزخونه نه یک گوش که نه صد گوش حواسش به صحبتهای حاج آقا از یه طرف و جواب نرگس از طرف دیگه بود و ته دلشم از این آشفتگی بگی نگی خوشحالم بودخیلی مظلومانه دویید بیرون رفت بطرف نرگس و آقا مرتضی عزیز دردونه حاج خانوم هم که داشت قرصهای بعد صبحانه که چند ساله بعلت کم کاری کلیه هاش میخوره میخورد با یه نگاه که این دختره آدم نمیشه و حاج خانوم هم که بلاخره مادره و بین خواسته دخترش ومخالفت حاج آقا و چیزایی که از کودکی تا حالا در مورد یه غیر هم دین و آیین توسرشه با نگاهی بین دلسوزی وناچاری به جمع پیوستن حالا اشکها و هق هق نرگس و چهره حاج آقا و بقیه یه طرف نگاه پر از سوالات احمد کوچولو به این جمع آشفته از طرف دیگه پیوست وبا حالت بچه گونه خودش اومد جلو که : عمه برا چی گریه میکنی . بابا حاجی دعوات کرد ؟......که مادرش گفت نه مادر چایی داغ بود دهن عمه سوخت ولی همه ما میدونیم این داغی حرف حاج آقا بود که نه دهن نرگس بلکه دل نرگس رو سوزوند ایکاش حاج آقا حرفشو اول یه کمی فوت میکرد تا خنک تر بشه که اینجوری دل دخترشو نسوزونه. اینه که میگن : یک لحظه تفکر بهتر از یک عمر عبادته .خوب عزیز دردونه خانواده (آقا مرتضی) با گفتن حاج آقا خلقتو تنگ نکن الان میخوایم بعد یه هفته بریم سالن سرو ته قضییه را هم آورد و حاج آقا هم با عصبانیت از جا بلند شد و غر غر کنان رفت تا لباساشو عوض کنه بقیه هم مشغول دلداری و یجورایی هم سرزنش نرگس خانوم بودن آقا مرتضی گفت من میرم ماشینو روشن کنم به حاج آقا بگین بیرون منتظرم حاج خانم هم رفت سمت اتاقی که حاج آقا میخواست لباس عوض کنه که هم یه جورایی هوای حاج آقا رو داشته باشه هم این عادت خوبی بود که داشت که همیشه موقع لباس عوض کردن شوهرش در نوع پوشیدن لباس حاج آقا نیم نظری هم میداد حالا دیگه حاج آقا حاضر و آماده رفت بسمت در با یه خدافظ از جمع رفت که بره توی ماشین و آقا مرتضی هم که همه گفتنی هاشو آماده کرده دنده ای چاق کرد و راه افتادن و رفتن به سمت سالن پذیرایی ( چلوکبابی) که اتفاقا" اسمش رو حاج آقا اون وقتها وقتی خدا نرگس رو بهش داده بود گذاشته بود : سالن پذیرایی گل نرگس . خلاصه بعد از گذشتن از چند تا چهار راه وکوچه وگذشت 10 –12 دقیقه آقا مرتضی سکوت داخل ماشین رو شکست و گفت ؟
ادامه داستان پنجشنبه آینده
Download K-Lite Codec Pack

برای شروع بازی روی کلید زرد سمت راست 2 بار کلیک کنید
| Mind your marble | Game with Games68.com |